تبليغاتX
تا که صبوح دم زند...

 

اصلا حال گیری خوبی نیست که غافلگیر شوی برای بازرسی! آن هم وقتی نفهمی باید لبخند روی صورت کسی که نگهت داشته است را جدی بگیری یا آن ابزاری که توی دستش هست را!... ۱۳ آبانی بود برای خودش!

کلود لوی استروس به گمانم خلاص شد! من تبریک می گویم بهش. شدیدا دوست دارم نقاشی هایش را ببینم. جالب ترین چیز استروس-ی که همیشه از سفر کردن بیزار بوده است اما نظریاتش قرنی را تکانده است! این است برای من که ببینم دستانش چه چیز می آوردند روی آن صفحه ها... (شب لوی استروس پارسال همین موقع ها بود. یادش بخیر بسی خوش گذشت بهمان...)

پاییز کاشان دل چسب است. لمس کردن روح خانه های قدیمی اش حس خلسه آوری دارد. و البته لمس کردن تن خانه هایش هم همین طور! اگر دوره ی زندگی ام در آن زمان ها بود حتما خودم را آویزان یکی از "مردان" کاست بالا می کردم تا در میان شمار همسرانش من هم حالی ببرم از این خانه ها! البته اگر آویزان شدن در آن زمان هم همین معنای امروزی را داشت!!... هه... زرشک! و پشت بندش یک شوشکی برای مردان کاست بالا!

 

پی۱ : سرم درد نمی کند برای شرح بیشتر قضیه! البته نیازی هم نیست، چون زیاد بودند کسانی چون من. و... آن پسری که کنار من رو به میله ها ایستاده بود، چه دل قرصی داشت. امیدوارم نشکند!

پی۲ : برای درگذشت لوی استروس- ن.ف:امروز جهان یکی از نادرترین اشکال بروز روح خویش را از دست داد.

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت 17:36  توسط میم  | 

 

 

باران... باران بی امان. امانم اما... نمی دهند این بی امان کلمات.

در مامنی از تو خیس می شوم. در مامن سرد تو مومن هم می شوم. بی امان تر... بی امان تر از تو که پاره هایت توی این جوی ها معلوم نیست هیچ... که کجا روانند...

این بی امان کلماتت که امان نمی دهند مامن همیشه ی ما را برای امانی... برای امن ایمان... که لای جوی هاو شیارها و شکاف ها هم که باشد... باز هم ملتمسانه مامنی را جست و جو می کنند... آن گونه که ما... مامنی را می جوییم .

با دستانی رها و چشمانی بسته. با زبانی روان و بیانی مسدود...

کلماتت زیر پل ها و در میان انبوه پسماندها و موشها، حیف می شود... هم چون کلمات مان...

باران. بی امان کلماتت مومن تر از آن است که روان در جوی ها به انتهایی مملوء برسد... باران. بی امان کلماتت خلائی دارد بس امانت دار... اما. 

اما نه آنگونه که ما... ما کییم اندر جهان پیچ پیچ ـ چون الف او خود چه دارد هیچ هیچ...

 

+ نوشته شده در  88/08/11ساعت 11:18  توسط میم  | 

 

رولان بارت:

اما من هیچ وقت این شکلی نبوده ام!- از کجا میدانی؟ این«تو» یی که تو ممکن است شبیه آن باشی یا نباشی چیست؟ این تو را کجا می یابی- با استناد به کدام سنجه ی ریخت شناسانه یا بیانی؟ تن اصیل تو در کجاست؟ تو تنها همان ای که هرگز نمی توانی خودت را جز در قالب یک تصویر ببینی٬ تو هرگز چشم های خود را نمی بینی مگر هنگامی که در نگاهی محو شوند که آن ها را به آینه یا عدسی دوربینی می دوزد(دیدن چشم هایم فقط وقتی برای من جذاب است که آن ها به تو می نگرند): حتا و به ویژه به خاطر همین تن٬ تو محکوم به داشتن تصویرسرایی هستی.

...

تن را نوشتن...

نه پوست٬ نه ماهیچه ها٬ نه استخوان ها٬ نه اعصاب و آن چه می ماند: چیزی ناسوده٬ رشته رشته٬ پرزپوش٬ ریش ریش٬ شولای یک دلقک.

 

پی: از کتاب رولان بارت نوشته ی رولان بارت. 

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت 9:27  توسط میم  | 

 

فکر نمی کنم آهنگ واکنش بر انگیز نامجو، آنقدرها مهم باشد که یک پست را به خاطرش هدر کنیم. فعل و انفعالات بدنی. هه! مثل این می ماند که من حالاتی که بعد از غذا خوردن و پر شدن معده به من دست می دهد را کلمه به کلمه شعر کنم... در بی شعوری!

کاش این زبان لعنتی را نداشتند این آدم ها! تا هم چنان عزیز بمانند... ! تو برو سر کوچه پاکت سیگارت را بخر محسن نامجو!*

 

*: یکی از آهنگ های نامجو: "رفتم سر کوچه یه پاکت سیگار بگیرم/ رفتم اون دنیا تا بمیرم"

پی: این آهنگ هر چند یک آهنگ دوست داشتنی نبود، اما تامل برانگیز است.

پی: بگذارید به پای ذهن ایرانی من! چون جور دیگری هنوز یاد نگرفته ام برای اندیشیدن.

 

+ نوشته شده در  88/08/01ساعت 13:27  توسط میم  | 

 

 

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 19:32  توسط میم  | 

 

ما دچار اوهام هستیم . توهماتی ناشی از فریب هایی که در دنیای امروز می خوریم. هم چون فریب خوردن از یک تبلیغ شیک و زیبا بر روی یک ظرف شامپو و یا  فریب از جمله ای نوشته شده بر روی هارد اکسترنال.  گاهی آدم بازی می خورد. می دانی... با تمام تجربه هایش.  گاهی آدم به قول مهدی اخوان از دست عزیزی بازی می خورد که دنیا را جز با او نمی خواهد. با همه ی تجربه هایش... معنای تجربه بی اهمیت است شاید. در جهانی که ناگهان زمین زیر پایت می لرزد و تو می توانی ترس از پایان پذیری ات را حس کنی. با همه ی تجربه هایت... شاید جای دیگری. جایی واقعی تر از دنیای مجازی بتوان دل بستگی ها را مرور کرد...

 

+ نوشته شده در  88/07/25ساعت 21:21  توسط میم  | 

 

خشک می شوم. روی تمام اشیاء. روی آسفالت پیاده رو و روی پل عابر. روی نیمکت های چوبی و پله های سنگی. ملالی نیست... بگذاربارانی نبارد بر خشک جانم و زبان خشکیده ام که کلمات را می شکند و بیرون می دهد و می ریزد توی نیمکت ها و نگاه ها. بگذار زبان خشکیده ام به لکنت کشیده شود. کشیده شود به حقارت بیان ناگفتنی ها. و بخشکاند عزیزترین کلماتم را روی زبانم و بیرون دهد آن ها را چون خاکستری سرد. خیالی نیست... خیال فعلا همان بی خیالی است. لای صبح هایی که بیدار نمی شوم و کابوس می بینم جای خورشید.

ممتد است این فاصله برای من. فهمیدنش چیز آسانی است.بفهم امتداد روحم را روی پیشانی ام.  ممتد است این صدایی که نه به پایان می رسد و نه آغاز می شود. ممتد است بودن نوری که تاریک می شود در درونم. هم چون خورشیدی که عصرها غروب پشت حیاط دانشکده فرو می رود. و بیرون نمی آید. هم چون امتداد موسیقی ای که فرو می دهم لای گوش هایم تا در چشم هایم نوری شود و نمی شود. چشمانم سویشان را از دست می دهند و من متهم می شوم به نگاهی تاریک. میان دیدگانی مطمئن از خود. بی آنکه بدانم نگاهم تا کجاست... وقتی که مجازم بی آینه بنگرم در خودم. وقتی که...

چنگ می زنم. ریسمانت کجاست؟ به من جا نمی دهند «مردان خدایی ات»، آن ها یک تنه حریف بوده اند تا اشعار مولانا را از آن خود کنند و معراجشان را بر سر دار معنی کنند. این انتهای ریسمان به من نمی رسد. کوتاه است. با پاهایشان لگد کوبم می کنند آن بالایی ها. و می رانند مرا به دروغ هایی که پنهان شده است پشت هیچ. می رانندم به شهوتی ناگزیر. می رانندم به پاهایم و من فرو می روم و می چکم نم نم بر روی خودم و سر می گذارم روی زانوانم. ریسمانت روی زانوانم با دستان من مهربانتر است گویا...

 بگذار بارانی نبارد. این کلماتی که خشک می شوند روی لب هایم ، با لگد کوب کردن هم خاموش می شود آتش اشان ...

+ نوشته شده در  88/07/21ساعت 16:41  توسط میم  | 

 

درد

   روی آستین من

   خشک می شود

          گر تو سر زنی

          بر آستان من...

 

+ نوشته شده در  88/07/20ساعت 6:19  توسط میم 

 

آنجا را رها نکن. نه! این طرف را... آن طرف را چه؟دستانت را بگذار روی آن کاغذ لعنتی. بردار... بردارش. نه! نمی شود. تف به نمی شود. نور نیست. چه بنویسم؟! رها نکن دستانت را... باد... باد بردشان... دود نکن ابنقدر! باد... خاموش شد. راه برو... راه برو... راه برو... کوه های تجریش پیداست. بکش. درد بکش توی آن ریه ی نفهمت. راه برو... پایانه ی اتوبوس رانی را ببین. مغازه ها را. امامزاده ی همیشه ناتمام را. صدای ماشین ها. صدای آدم ها... پلیسی باتوم توی دستش. از همان باتوم ها. از همان دیروزی ها و امروزی ها. دستانت را رها نکن... باتوم را بگیر از دستش و بکوب روی سرت: خون... شاید خون... گولبول هایی که جاری می شوند. دستانت را رها نکن. لمس اشان کن.... باد... باد... همه جا باد است این روزها. سر کلاس های انسان شناسی ادبیان و توی حیاط و توی دیوان حافظ! باد می بردت بدبخت. باد بردت! دستانت را رها نکن... زنان را... زنان نه! دختران را. زنان با دختران در بودن و نبودن چیزی بی خاصیت متفاوت اند. احمق ها... خوب نگاهشان کن. چشمانشان را رها نکن! زنان پرده نشین... مردان ایستاده! تاکسی بگیر: پل گیشا... پل گی... اه! مردان ارضا نشده ی جامعه ی ما...  رنگ ها می آیند. کم کمک! نارنجی، زرد، سرخ... پاییز شده است بویی که توی دماغم می وزد. رها نکن آن طرف را. باد دارد می آید. پاییز است... برگ ها تکان می خورند و تنهایی و کفش هایی که فشار می دهند پنجه های پهنت را... هیس! برگ ها را بچسب... خدا... هیس! گوش نکن به ماشین ها و دودها و پلیس ها... رها نکن دستانت-ش را...

.

.

باد می آید و شاخه ها راببین. نم نم می بارد آسمان. شبت را جمع کن لای رختخواب ها. بگذارش توی کمد. بلند شو! چایی بگذار. می چسبد توی این باد. ببین! این همان کاغذی است که جدایش کردی از تقویم سال 87. دورش نریز. بخوانش:

ناگهان در مغزم آفتابی مه آلود/ناگهان به روزی که آغاز کرده ام /چنان چنگ می اندازم /که گویی هرگز پایان نخواهد یافت/و هر بار  /تویی /که پیش چشمم می آیی.

 

پ.ن: شعر از ناظم حکمت.

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت 1:16  توسط میم  | 

 تصور کن این گلدونا روی کتابخونن!

دیدار خوبی بود. خصوصا دیدن آن گلدان ها که داشت خشک می شد. و شعری که سه نفری تکمیلش کردیم: خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر...

 بنشینی پشت یک میز و خیالت را از پنجره بیرون بدهی و بروی و بروی تا این که... اصلا نفهمی که جایی زندانی بوده ای! می گفت خیالت را به پرواز دربیاور و جسمت را رها کن. اهمیتی ندارد قالب ها برای جسمت چه تصمیمی گرفته اند. و می گفت وهم ها حقیقت دارند. عجب جواب تازه و جالبی بود برای کسی که چند روز می گشت در پی اش. تا جوابی دست و پا کند و خیال خودش را از قالب ها و شرایط برهاند. می گفت اصلا کو آن سبزهایتان؟!... اصلا همین را بگویم که خیلی راحت می گفت. خیلی خیلی. انگار نه انگار که به قول خودش ما در بهار زندگی امان به سر می بریم و او در خزانش... همین را بگویم که این دیدار سه نفره عجیب چسبید به من. چیزی هم بیرون آوردم از اتاقش:خوشحالی. بی هیچ ترس و اضطرابی!

 

 

دست مریزاد استاد! خزان زندگیت سبز!

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 20:27  توسط میم  |