تبليغاتX
تا که صبوح دم زند...
 

پاییز رفت... آذر ماه پر از نوشته و پر از حرف، خاموش می شود، در سالی دیگر... شاید مانده باشم و شاید هم نه! روزهای مجهول در پیش رو...

 روزهای سرد و پرسوز دی، روزهای شلوغ بهمن، روزهای پر امید اسفند... قدومتان پر نور! خانه ی من در انتظار شماست... این خانه کج و معوج و بی پنجره. با یک روزن آن بالا! روی سقف...

عمر بر اومید فردا می رود                                                                                                 غافلانه سوی غوغا می رود

روزگار خویش را امروز دان                                                                                                 بنگرش تا در چه سودا می رود

گه به کاسه، گه به کیسه عمر رفت                                                                                          هر نفس از کیسه ما می رود

مرگ یک یک میبرد وز هیبتش                                                                                                   عاقلان را رنگ و سیما می رود

مرگ در ره ایستاده منتظر                                                                                                 خواجه بر عزم تماشا می رود

مرگ از خاطر به ما نزدیکتر                                                                                                   خاطر غافل کجاها می رود

تن مپرور زان که قربانیست تن                                                                                                 دل بپرور دل به بالا می رود...

 :: :: :: :: ::

پی۱: محرم و سیاهی هایش همیشه برایم مجال اندیشیدن بوده است به جامعه ای همیشه در انتظار فرجی برای اصلاح! فرجی که زود هم فراموش می شود! آن مرد بزرگ و حماسه اش، ارزشش برایم بیش از این هاست! آن مرد بزرگ هر چه بوده، خلاصه نمی شده در اشک ها و پارچه ها و نذری ها... او عجیب ناشناخته است...

پی۲: انتهای پاییز است و یک مرد بزرگ، دیگر در میان ما نیست. امسال... سال عجیبی است. مبهم و گذران.

پی۳: یک تنه... تنها. با همین نگاه یخ زده... انتظارت را می کشم. در اتاقک م...  زمستان پر سخن من. تو که بیایی شبهایم همه روشن خواهد بود و پر...

+ نوشته شده در  88/09/29ساعت 1:39  توسط میم  | 

 

۱. هستی و این نفس می آید و می رود و به شماره می افتد از ازدیاد بودنت. وقتی نباشی مانده ام با این تنفس بیمار چه کنم در این سرگشتگی.

 ۲. ...

+ نوشته شده در  88/09/27ساعت 17:32  توسط میم  | 

 

شلوغ است اینجا... پر از چراغ و ماشین.  آفتاب آن دورها پشت  اتوبان غروب می کند. و من سرگردان در این هیاهو. چشم دوخته ام به آن انتها. آنجا که انگار سکوتی سرشار دارد از بودن. آنجا که درون رنگ های پرسخنش تو می آیی و می نشینی و شکل می گیری... شکل می دهی به نگاهم در این شلوغی و دود و سر و صدا. شکل می دهی به حضورم میان آدم ها. که نه دیده می شوند و نه می بینند. مرا و تو را که موج های صدایت درون روحم با باد می آید و میرود و لرز می گیرم من در این سرما از وزیدن تو...

از دانشکده ی فنی این بالا، پیاده تا آن پایین، چه درختانی داشته است بی تو. درختانی خشک از پاییز و سرد از تنهایی. که دلخوشند به آن رنگ ها که از آن دورها پیداست. از آن اوج... دل خوشند چون من به نور. به دور... به اوج... چه درختانی دارد اینجا امروز با تو اما. دل خوش ... سرگرم از بودنت می شمارم یکی یکی... تنهایی هایشان را.

پشت این اتوبان. پشت این چراغ های سبز و قرمز. روی این خط های سفید. سردرگم و مست از خلسه ای بی پایان، همه چیز شبیه شده است به تو... پشت این اتوبان، درون آن نقاشی رنگین آسمان، که در انتهای بودن یک روز برپا شده است... چه دروغی بهتر از تو. چه صدایی بهتر از طنین تو. چه بی رحمی ه پر سوز پاییزی ای بهتر از نگاه تو... پشت این اتوبانُ کاش می توانستم همان جا. آنجا که بی محابا می نشینی میان رنگ ها حلت کنم درون سرخی رنجور غروب و به شب بسپارمت و به پایان... اما تو ید طویلی داری در روزهای من... غروب که برود، تو از نو با طلوع سر میزنی و مرا مست از خلسه می کنی... بی رحمانه در آن انتهای دست نایافتنی...

 

پی نوشت بی ربط: م.حائری ، سی سال زحمتت برای این کتاب چنان ارزشمند و ملموس و پر نتیجه است که ایمان پیدا کرده ام با وجود تمام مشقت ها و انفعال ها و کمبودها، با نیرویی غیرقابل وصف می توان ادامه داد برای ساختن و معماری از دست رفته ها حتی! دست مریزاد! نصفه شبی ما را ذوق زده کردی! خصوصا با این جمله ات: بی وجدانی را می توان در معماری معاصر دید!

+ نوشته شده در  88/09/23ساعت 22:58  توسط میم 

 

ما میمیریم...بی آنکه پولی با خود ببریم. بی هیچ پوششی... ما میمیریم بر روی زمینی سرد و دفن می شویم زیر این سرما. ما میمیریم و دیگر چشم هایمان نمی بیند و گوشها و دهان مان از کار می افتد. خون در رگمان می ماسد و می خشکد و میمیرد... ما میمیریم و همه ی احساس ها و دردها و دقایقی را که روی صورتمان نقش بسته بود می گذاریم برای اجزای خاک به یادگاری. تا ببلعند و بیفزایندشان به بودن این خاک سرد...

ما متولد می شویم برای مرگ. ما آغاز می کنیم برای پایان. ما رشد می کنیم برای پوسیدگی. این قصه ی بودن ماست. قصه ای که خود روایت می کنیم. ما همه راویان یک مرگیم و یک پایان... راویانی مطمئن از خویش. و پنهان زیر پوست ها و چشم ها و دست ها و پاها و صدایمان. راویانی اغلب در تکرار...

و روایتی که تکرار می شود در کنارمان. روایت نبودن کالبد حضوری که دیگر نیست. و تکرار این خلاء نوعی دل لرزه است... در خودمان که برای دیگرانی تکرار خواهیم شد... تکراری از نبودن. نبودنی که با رفتن اش هم، روایتگری می کند برای ماندگان این روایت تکراری و در هر حال تازه و ناگهان...

ما راویان مرگ خودیم.

ما نقالان پر سر و صدای پرده های رنگین زندگی خودیم.

و ما تماشاگرانی هستیم در صحنه هایی پر تکرار و پر اشاره از آنچه که اغلب نمی بینیم.

ما هم تکرار می شویم...

 

 پی۱: همان یک بار گفتگوی کوتاه در آن کتابخانه کافی است برای لمس نبودنت. و برای حس رفتن.

پی۲: چون خزان از خبر مرگ اگر زرد شوم  ¤  چون بهار از لب خندان تو خندان میرم...

+ نوشته شده در  88/09/22ساعت 0:31  توسط میم  | 

 

عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجاب . . .

 :: :: :: ::

 

+ نوشته شده در  88/09/18ساعت 22:53  توسط میم  | 

 

« داستان زندگی... داستان آن است که می گذرد و نه آنی که پا بر جای خواهد ماند٬ داستان آنی است که در هر لحظه می میرد و دیگر هرگز وجود نخواهد داشت. تنها چنین چیزی نیازمند نجات است، تنها اوست که در امواج زمان غرق می گردد... اما چه خیال خامی اگر بپنداریم با نوشتن آن بر صفحه ای کاغذ نجاتش داده ایم! ـ حتی اگر همچون رومی های باستان بر لوحی سنگین هم نقشش می زدیم هرگز و در بهترین حالت، جز سایه ای از مرگی تعلیق یافته نبود... مرگی که تمام زندگانی بر پایه ی آن بنا شده و از این پس بنا خواهد شد... »

 

پی: رومن رولان ـ "خاطرات جوانی"

+ نوشته شده در  88/09/15ساعت 13:40  توسط میم  | 

 

 سرد است و مسافتی است تا فصل بهار...

 

+ نوشته شده در  88/09/12ساعت 16:37  توسط میم  | 

 

اینکه این صفحه باشد یا نباشد میان انبوه صفحات بلاگفا... مگر فرقی می کند؟! دارم به آن گزینه ۱۹ ام در سمت راست می اندیشم و وسوسه می شوم که یکبار برای همیشه... آن وقت یک دلبستگی دیگر را از خودم جدا می کنم و خاطره اش را شوت می کنم میان دل بستگی های دیگری که در این دو سال هم بستگی ام را با آنها به اتمام رساندم. بعد می روم سراغ یک دل بستگی دیگر... بعد می دانی چه می شود؟ عریان می شوم از دل بستگی ها. وه! عریان از دل بستگی ها بودن چه حالی دارد! هیچ رنگی... هیچ طرحی... هیچ خطی... تا حالا شده ثانیه ای بی دلبستگی به سر کنی؟! عریان که شدم از دل بستگی ها ثانیه هایم را می بخشم و خلاص... خ ل ا ص... اما نمی شود که! می شود؟! شهامت رهایی از دل بستگی ها مانند شهامت فرو آوردن تیغ است بر روی رگ دست و فشاری محکم و رها و حتی با یک لبخند شاید! دل را که بسته اند به ما. مگر می شود بستگان را از این تن جدا کرد؟!... نمی توانم! بگذار خوش باشم و گره بزنم خودم را به بستگانم... تا همین جا هم شک کرده اند همه به فعلیت ام.  تا همین جا هم طرد شده ام به اندازه ی کافی از جماعت عاقلان و بالغان و فهمیدگان و خوش بینان. انگشت اتهام بعدی لابد جبران ناپذیر باید باشد رفیق! مغز متورم ما التیامی می خواهد...

+ نوشته شده در  88/09/10ساعت 0:22  توسط میم  | 

 

وقتی شنیدم که آبستنی... ماندم! هاج و واج. فرقی نمی کرد شاید برای تو کدام مرد. تو از پی ارضاء یک نیاز و کسب لذت تن داده بودی به آن مرد شاید. و یا در طلب اندکی نوازش و محبت مردانه. حال محبتی دروغین و مملوء از سلطه را هم می پذیرفته ای... شاید! وقتی شنیدم که کودکی دیگر را درون خودت ، که رگه های کودک بودن و خواستن هایش را توی چشمانت میدم، رشد می دهی... ماندم!

چه جوابی خواهی داشت برایش؟! ...نه...! شاید او جوابی نخواهد از تو هرگز. همان گونه که تو از کالبد بی جان مادرت پس از زایش تو، نخواستی. نپرسیدی... و همان ابتدا شرایط برایط رقم زد بی سئوالی را و رسیدن به جواب هایی همه غلط...!

لیلی را چه می کنی زن؟! آن دخترک زیبا با آن پوست ترک خورده و چشمان سیاه و شادش.. . مهدی را چه می کنی زن؟! هیچ دریافته ای غمی را که درون روشنی نگاهش که عجیب به چشمان خودت کشیده است، موج می زند؟!... هیچ دیده ای با همه ی کوچکی اش... همه ی همه ی کوچکی اش... چه بزرگوارانه سکوت کرده است در برابر بی شرمی نیاز تو برای کسب ذره ای ماده ی مخدر... تو آنها را هم زادی. زایشی بی هیچ هدف! حال آنکه این خون پردود و بیمار تو بود که جاری شد درون رگ های بودنشان از درون تو... چه کرده ای با خودت زن؟! نامش را چه بنهم من؟ خود بگو... تقدیر؟ شرایط؟ بالذات بودن؟... چه کرده ای با خودت که این چنین محتاجی و گستاخ! چه کرده ای که خط های اطراف چشمان و آن لبان ملتمس ات، تاریخ ویرانی ات را حکایت می کند؟...

می دانی... هنوز از یادم نرفته است آن خنده هایت و آن گریه هایت. وقتی که می خندیدی و روسری ات را جلوی دهانت می گرفتی تا دندان های ردیف و سفید مصنوعی ات دیده نشود. از شرم زنانگی... وقتی که می گریستی اما... آن هق هق ات... که نمی دانستم احساس ترحم ام رانشانت دهم یا بد و بیراه بگویم تمام زندگی نکرده ات را روی سرت... می دانی... هنوز یادم نرفته است رفتنت را... در آن صبح رمضان. چادرت را سرت کردی و گفتی خداحافظ... با همان لحن تحقیرشده ی صدایت... و من مضطرب بودم که بعد کجا باید پیدایت کنیم...

می دانی زن... انگار تمام سرکوب ها و نیازها و دل تنگی ها و بیچارگی ها و... حماقت ها در نگاه تو جمع شده بود. جمعیتی که موج می زد درون نگاهت و من بیزار بودم از خیره شدن به دو روزن روشن اشان که هیچ نوری را بر نمی تابید...  نمی دانی! نه... ندانی بهتر است. کودکی که درونت رو به حیات دارد شاید شرمش بشود روزی از اینکه مادری چون تو داشته است... که نامادری را در حق لیلی و مهدی تمام کرده ای...  ندانی بهتر است! من نیز نمی دانم... نمی دانم که انسان ها چرا در تفاوتی چنین فاحش از روایت ها زندگی می کنند... در جهانی واژگونه و سخت بی رحم و بی مهر... و سراسیمه... که چشم گشودن کودکی درونش برایش چون فراموشی ای هر روزه است در میان فاصله ای که مابین وجود و پایانش افتاده است...

نفهمیدمت زن... هیچ وقت! نه تو را ، نه جهان پیش رو را...

 

پی: روایت این زن بیش از این هاست... شما بگذارید به حساب تمام روایت های روایت نشده ای که عمر کوته ما قد نمی دهد به درکشان...

+ نوشته شده در  88/09/01ساعت 0:19  توسط میم  | 

 

نان و شراب اولین کتابی بود که از سیلونه خواندم. و تا به امروز آخرین. بیراه نگفته ام اگر بگویم بیشترین تاثیرم از این کتاب جملاتی بود که درش می گفت: " همه ی انسان ها فکر می کنند روزی قرار است زندگی آن ها آغاز شود ، غافل از این که روزها سپری می شوند و زندگی به اتمام می رسد و آن روز هرگز فرا نمی رسد..."

این روز موعود، یا روز آغاز، در ذهن تمامی ما با شدت کمتر و بیشتری وجود دارد. روزی که می تواند شنبه های هر هفته، اولین روز هر ماه، فردا، پس فردا و... باشد. روزی که می تواند آینده ای دورتر را نشانه بگیرد حتی: دانشگاه که قبول شوم... تابستان که تمام شود... ازدواج که کنم... پولدار که بشوم... خانه ام را که عوض کنم... و لیستی که می توان بنا بر ذهنیات هر انسان تا بی نهایت ادامه اش داد. گاهی هم می توان در روزها و شب ها و نا امیدی نسبت به فرداهایی که از راه نمی رسند و گذشته هایی که هیچ کمکی نمی کنند، آینده ساخته شده را در "مرگ"ی خلاصه کرد تا همه ی فرداهای چشم انتظار را به اتمام برساند. پایانی که خود آغازی است شاید بر تولدی بزرگ تر.

روزی که خواهد آمد و آغازی که خواهد رسید، در "حال" ما و همیشه ی ما هم چون جزیی جدایی ناپذیر جریان دارد. اعمال بیولوژیک، ذهنی و احساسی ما مدام در حال آغاز است. پی در پی... آغاز بیداری. آغاز خواب. آغاز صحبت. آغاز راه رفتن. آغاز هضم غذا و... آغاز اندیشیدن، خواندن، نوشتن. آغاز دوست داشتن، غمگینی، شادی و... طبیعت نیز در درک ما از جهان، چرخه ی بی پایان آغاز کردن را در متن خویش مرور می کند.

 با این نگاه گریز از آغاز امکان پذیر نیست. و هر جزء از وجود و حضور ما، با خواست و یا عدم خواست ما، در حال اجرای آغازهاست. اما اگر بازگردیم به جمله های گفته شده از رمان نان و شراب ، آغازی از آن دست را می توان آغازی در اعمال جدیدی دانست که به کل افکار، بیولوژی، احساسات انسان تعمیم پیدا می کند. آغازی که با طبیعت پیوندی گسست ناپذیر دارد. و می توان گفت به مدد خورشیدی که طلوع می کند، هوایی که جان می بخشد، اصواتی که به حرکت وا می دارد، بدن، ذهن و روحی که نیاز پیدا می کند؛ به عمل می انجامد. اما در این آغاز همواره امکان اسیر شدن در ابعاد تکرار زمان و مکان وجود دارد. و در پی آن اسارت در عادت، تکرار و نا امیدی...  .

در این میان برای رهایی از اسارت در چنگال زمان و مکان و لاجرم موانعی که می توانند یک آغاز را به یک نتیجه گیری مرداب گونه بدل کنند، نیاز به نیرویی احساس می شود که خود نه آغازی دارد و نه پایانی. که می توان نواخته شدن جاری یک موسیقی در متن روزها و شبها، سئوالی همیشه و جوابی همیشه را... تصویری موجز و کودکانه از آن دانست.

 

پی۱: جدا باید به خودم تبریک بگویم که بعد از غرولندهای بی ثمر و شبی پایان ناپذیر توانستم این متن را بعد از مدت ها نوشتن بر یک سیاق بیمارگونه از ناامیدی و دست و پا زدن در نگاه زمین و زمان ، به پایان برسانم.

پی۲: گاهی شنیدن حرف هایی ساده و روزمره، می تواند تلنگری باشدبسیار تاثیرگذار.

پی۳: دوست داشتن به معنای دوست را داشتن نیست. به معنای دوست را باتمامی اش در درون خود داشتن است شاید... به امید آنکه هیچ دوست داشتنی به بازاری برای حل انتظارات تبدیل نشود.

پی۴: با یار بساز تا توانی     تا بی کس و مبتلا نمانی...

+ نوشته شده در  88/08/27ساعت 21:38  توسط میم  |